| |
| دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387 |
| نامه ی به تو... |
سلام حرفایی هست که دوست دارم بهت بگم اما نمیتونم بارها و بارها تو ذهنم بهت گفتم اما به خودت نمیتونم شاید تنها جمله مهم و پر رنگش این باشه من ازت خوشم امده واژه مناسبتراینه: دوست دارم... وهیچ دلیل محکمی ندارم نه برای خودم نه برای تو ونه برای هیچکس دیگه پ.ن: خیلی وقته اینجا نیومدم اما وقتی آرشیو رو خوندم دیدم از یه بازی بچگانه چه ساده به اینجا رسیدم!! |
|
| |
| دوشنبه 2 مهر ماه سال 1386 |
| من وحسرت... |
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی بدونن من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دو راهی آشنا شدن.. |
|
| |
| چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386 |
| دوباره........ |
به انتها رسیدیم برای چندمین بار
بازم درارو بستی بروی قلب تبدار
بازم نگفته رفتم گذشتم از نگاهت
کاش از چشمام میخوندی یه دنیا شوق دیدار
پ.ن: زمزمه های دلتنگیم بود در این روزها
که دوباره تنهایم...
|
|
| |
| دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386 |
| دلگیری!!!! |
برداشت اشتباه تو و تاخیر من برای توضیح...
مث اینکه تو را دلگیر کرده!!!
ناراحتی اونقدر که حتی دیگر جواب منو هم نمیخوای
اینجوری نبودی اینقد حساس....
نمیدونم داریم کجا میریم
داری با خودمون چی کار میکنیم
اما روزای خوبی نداریم
یعنی من که ندارم و تو .... نمیدونم ... |
|
| |
| شنبه 30 تیر ماه سال 1386 |
| فصل با هم بودن.... |
ازم خواستی که برگردم.......
و من نمیدونم این برگشتن چه عواقبی رو داره
شوخی , جدی گفتم مث سابق نیستم
خیلی ازم انتظار نداشته باش
نگفتم که چه روزای سختی داشتم
چه روزای کند و کشنده ای وقتی نبودی
و میدونم که بازم نمیګم
یعنی نمیتونم
میدونی مشکل من چیه ؟؟؟؟
تمام تلاشم واسه تنفر از تو بی نتیجه ست!!!
امیدوارم روزای خوبی انتظارمونو بکشه
کی میدونه چی پیش میاد........
|
|
| |
| شنبه 30 تیر ماه سال 1386 |
|
 |
|
| |
| چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386 |
| دلتنگی........ |
خاطره هات که زیاد میشن
به تعداد عکسای روی دیوار اتاقت اضافه میشه
اما
همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه
که
نمیتونی عکسشو بزنی به دیوار.... |
|
| |
| پنجشنبه 24 خرداد ماه سال 1386 |
| امید......... |
نه هرگز شب را باور نکردم
چرا که به امید دریچه ای
دلبسته بودم....
|
|
| |
| چهارشنبه 16 خرداد ماه سال 1386 |
| تلخ ترین نامه ... |
یه چیزو بهت هیچ وقت نگفتم
دوست داشتم...........
تموم این مدت
ولی نتونستم که بگم
و حالا دیگه هیچ فرصتی نیست
دلم برات تنگ میشه
باور کن........
|
|
| |
| سه شنبه 15 خرداد ماه سال 1386 |
| من و این برهوت بی خبری... |
اگه تموم اون حرفایی که میگن راس باشه
اگه تو ............
آه ...........نه..........
کاش تموم دروغات راس باشه
و تموم این حرفا فقط یه دروغ بد باشه
که اگه اینطوری نباشه
من..........نمی دونم چیکار کنم
باور کن نبودنت رنج بودن و بیشتر میکنه
خدایا به ابر چشمانم رحم کن
بس است دیگر باریدن
خورشید را بر من بتابان |
|
| |
| شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| آغازی که پایان ماست..... |
یه قراری با هم گذاشتیم
یعنی من گذاشتم
قرار بود این بار تو قدم اول و برداری
می خواستم اگه بیای خیلی حرفا رو بهت بگم
و خلاف خیلی از حرفاتو بهت ثابت کنم
اما حتی اگه حالا هم بیای دیگه دیره
شاید باورت نشه اما تو همین چند روز
که شاید واسه تو فقط چند روز بود و واسه من........
کلی فک کردم
حالا دیگه نه حرفی واسه گفتن دارم
نه واسه ثابت کردن !!!!!!!!!
خسته تر از همیشه ام
اما اگه بیای که میدونم بالاخره میای
نمیگم ترکت میکنم نه اما من دیگه هستی سابق نیستم
باور کن گلکم
ایمان بیاور به آغاز فصل سرد.........
|
|
| |
| یکشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| بنگر چگونه می افتی .......... |
برگ در انتهای زوال می افتد...
و میوه در انتهای کمال،
بنگر چگونه می افتی ،
چون برگی زرد یا چون سیبی سرخ.
من بازم سردرگمم
نمیدونم چه لذتی داره که اینهمه منو آزار میدی
چی رو میخوای ثابت کنی
که من بهت وابستم
اگه منظور این باشه مطمئن باش قیدتو میزنم
به هر قیمتی
خودت خوب میدونی...............
|
|
| |
| جمعه 17 فروردین ماه سال 1386 |
| من و بازم این دو راهی ها |
از اینکه هنوز نتونستم تو رو بشناسم حالم خیلی گرفته
از بس که رفتار متناقض داری
هر روز یه جوری ..........
درس زمانی که فک میکنم باید به بدترین نحوه ممکن مجازات بشی
میبینم که اونقدا هم که فک میکنم بد نیستی
نمیدونم باهات بمونم یا بیخبر بذارم برم
یا اول حالتو بگیرم بعد برم!!!!!
نمیشه یه دفعه مث آدم باهام حرف بزنی
و بگی که اصلا من واسه تو کی هستم........
یه جورایی به تو دیوونه عادت کردم !!!!!
دارم تموم تلاشمو میکنم که اینو نفهمی
و در کنارش این حسو هم تو خودم بکشم
کسی نیست بهم کمک کنه
بهم بگه که چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
| |
| سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385 |
|
|
|
| |
| یکشنبه 13 اسفند ماه سال 1385 |
| دوباره شروع کردی.......... |
خودت دوباره شروع کردی
ومن نمیدونم واقعا انگیزم از اینکه دوباره با تو باشم چیه!!!!!!!!!!
بدجوری هنگ کردم وقتی تحت فشارم گذاشتی که آره یا نه؟؟؟!!!!
خیلی دوس داشتم بگم نه
اما نمیدونم چرا فکر کردم اگه بگم آره وقت دارم که بعدا حالتو بگیرم............ |
|
| |
| یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385 |
| تموم شد............ |
تموم شد............
اما دلم از این میسوزه که نفهمیدی چی شد!!!!!!!!!
خیال میکنی خیلی زرنگی و بازم یکی رو سر کار گذاشتی
واسه من که خیلی راحت تموم شد تو رو نمیدونم |
|
| |
| سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385 |
| نامه ی به تو....... |
سلام
میخوام نگفته هامو واست بگم میدونم دیره اما زودتر از این........
میخواستم بگم نشد باور کن
به گذشته فکر میکنم به این ماهها و روزای آخر
اون همه حرف ٬ اتفاق و بلاتکلیفی .........
من فقط می خواستم یه چیزایی رو اون بفهمه
اینکه اگه به هشدارا توجه نکنه رفتن کار سختی نیست واسه ی هیچکس یا لااقل واسه ی من
اینکه وقتی فصل مشترک کتاب زندگی آدما تموم بشه دیگه هرگز دوباره نوشته نمی شه حداقل واسه ی من
اینکه سکوت همیشه معنای رضایت نیست گاه فریاد درد است وآهنگ رفتن.......
اما تو چی؟؟؟؟؟؟؟
تو چی میخواستی یاد بدی به کسی که نمی شناختیش؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
تو هم اونو آزار دادی خودت خوب میدونی چطوری........
اما در مورد تو!!!
تو ناخواسته وارد بازی من شدی نقشتم خوب بازی کردی حتی با اینکه فیلمنامه ی منو نخونده بودی
میدونم باورت نمیشه که همه اون اتفاقات فقط یه نمایش بود که اینارو به اون ثابت کنم
اما حقیقت داره
گفته بودم نمیذارم کسی بازیم بده اونم وقتی که همه رو خودم داشتم بازی میدادم
همتون اشتباه کردین همتون..........
منم خوب بازی کردم قبول کن
دختری ساده اونقدر ساده که همه رو بازی میده
فقط واسه اینکه ثابت کنه ساده نیست.........
|
|